تبليغاتX
حرفهای ناگفته
حرفهای ناگفته

مثل هیچکس (قسمت اول )

 

سلام

دوسال پیش رفتم تهران خونه خاله خدا بیامرزم  کسی توی خونه نیست به جز دوتا از پسر خاله هام فرهاد که از من ده سالی بزرگتر امیر که هم سن هستیم فکر کنم بیست سالی هست که از اهواز رفتن تهران برای راحتی فرهاد که دانشگاه تهران قبول شده بود کار شوهر خالمم که اراک بود .

وقتی رسیدم تهران فرهاد نبود کرج بود خونه فامیل یه هفتهای من امیر خودمون تنها بودم از اینکه فرهاد مزاحممون نبود  خوشحال بودم  ۵ شنبه  ساعت ۳ صبح بود که زنگ خونه رو زدن فرهاد بود امیر در باز کرد امد خوابید منم بلند شدم سلام علیک احوال پرسی  با فرهاد دیگه نخوابیدم اخه ساعت ۵ با بچه ها قرار داشتیم بریم دربند

فرهاد همینطوری داشت راه میرفت توی خونه با خودشو من حرف میزد  منم برام حرفای فرهاد عادی شده بود آدمی بود که وقتی شروع به حرف زدن میکرد یه ریز حرف میزد حرف میزد ساعت چهار بود بی خیال حرف زدن فرهاد شدم رفتم حمام امدم بیرون لباس پوشیدم رفتم سر میدون انقلاب

تا ساعت ۵ عصر بالا بودم امید پایین که تلفن همراه یکی از بچه ها زنگ زد  انور خط یه گره دیگه از بچه های چت بودن گفتن چندتا از بچه ها از شیراز امدن بیاید پارک نیاوران  یه راست رفتیم نیاوران

قرار شد بچه های شهرستانی شب بریم خونه یکی از بچه ها  زنگ زدم امیر بهش گفتم چه خبر

گفت خبری نیست کجای گفتم نیاوران شب میرم خونه یکی از بچه ها فردا صبح میام خونه خوشحال شد گفت خوب فردا میبینمت 

شب رفتیم خونه یکی از بچه ها تا صبح خوردیم بازی کردیم ساعت ۹ صبح بود از بچه ها جدا شدم که برم پیش امیر فرهاد ساعت ۱۰ بود خسته رسیدم خونه خیلی خسته بودم

جمعه بود ساعت ۱۰ صبح ،من از ۵ صبح روز قبل نخوابیده بودم  میخواستم توپ بخوابم ولی مثل اینکه اتفاقای افتاده بود فرهاد حالش خوب نبود  داشت تند تند توی خونه راه میرفت حرف میزد من توجه ای نکرد خوابیدم  بلند که شدم  امیر نبود من فرهاد بودم هنوز منگ خواب بودم دیدم فرهاد هنوز داره تند تند راه میره صداشم برده بالا تلفن زنگ زد  فرهاد عکس العملی برای جواب تلفن نشون نداد  منم رفتم گوشی رو برداشتم  امیر بود  گفتم کجای گفت اتفاقی نیفتاده گفتم نه فرهاد فقط مثل انکه حالش خوش نیست گفت  اره حالش داره بد میشه برای همین من از خونه زدم بیرون دم انبارم میخوای بیا اونجا همدیگرو ببینیم

ادامه دارد  

آبدارچی

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 16:17 | لینک  | 

وقتی سید رفت
سلام

 

اگر توجه کرده باشید توی اهواز دزدی ها نسبت به دو ماه پیش بیشتر شده  علت مشخص سیدا رفتن

قیمت دست مزدها زیاد شده امروز یه وانت برامون یه باری اورد  جالبه تا یک ماه پیش کرایه که میگرفت ۳۵۰۰ تومان بود ولی امروز یه چیزی گفت که نزدیک بود شاخ در بیارم  ۵۰۰۰ تومان منم عصبانی شدم  داد زدم سیدا رفتن من که نباید خسارت شمارو بدم

 

تک توک درگیری هست، طرف  خشایار شلنگ آباد (قرار بود بشه شلنگ پارس )

هفته پیش توی  خیابون فرهانی نبش کسای درگیری مسلحانه بود خدا کنه پول مردم رو بدن وگرنه اهواز جای برای زندگی کردن نمیشه

ولی خب  میشه خبر خوش هم داد کار بار بهتر شده دوماه پیش بازار اهواز خوابیده بود نه کاری  ببینید چی بود که تاکسیها هم  مینالیدن از بی مسافری

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 14:44 | لینک  | 

سلام

 

گفتم حتما خبری همه توی بلاگ فا وبلاگ دارن من هم جستی زدم امدم اینجا

 

چند روزی تب گنجی خوابیده  چراشو نمیدونم حتی یکی از دوستان دیروز به خوابگرد خرده گرفته بود چرا

آقای خوابگرد، چی شد آن پست شما راجع به گنجی؟ چرا دیگر نیست؟

 

چند سال پیش گه وبلاگ گروهی رو راه انداختم یه خانومی بود به نام کتایون روانشناس بود بهم گفت تا حالا ندیدم توی ایران گروهی برن دنبال کاری تمام کنن اون کار رو فقط  چند وقت پشت هم دارن بعد بی خیال میشن

راست میگفت  من که اوایل اصلا قبول نمیکردم ولی بعدا به این حرفش ایمان اوردم

من بی می ناب زیستن نتوانم

            بی باده کشید بار تن نتوانم

                              من بنده ان دمم که ساقی گوید

                                               یک جام دگر بگیر و من نتوانم 

 

آبدارچی

 

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 13:28 | لینک  |