تبليغاتX
حرفهای ناگفته
حرفهای ناگفته

سوته دلان

با یکی از دوستان داشتیم درمورد فیلم های قبل و بعد از انقلاب استاد علی حاتمی صحبت میکردیم که به نتیجه خوبی رسیدیم

یکی از این نتیجه ها  این بود که استاد علی حاتمی توی تمام فیلم های قبل از انقلابش  یه کارکتر ثابت داشته اونم یه زن روسپی بود

توی فیلم "حسن کچل "  زنی که حسن کچل میره  پیشش تا از فکر چهل گیس بیاد بیرون

توی فیلم " طوقی "   زنی که آسید مرتضی طوقی رو بهش میده تا نگه داره

توی فیلم " قلندر " و " سوته دلان " هر دوزن بازیگر نقش اول

توی فیلم " بابا شمل " زنی که  آتیش میدونه توی کار همه فتنه راه میندازه

و توی فیلم "خواستگار " بازم نقش اول زن فیلم (که بعد از این فیلم بازی گر نقش اول "زری خوش کام " همسر استاد میشه و دیگه توی هیچ فیلمی بازی نمیکنه )

توی تمام فیلم های استاد (البته قبل از انقلاب ) همچین زن های پیدا میشن  ولی نه اینکه بخواد بد بودن زن ها رو نشون بده نه فقط میخواد بدبختی زن ها رو نشون بده و در تمام فیلمها این زن ها توبه میکنن  و بعد از توبه کردن ازدواج میکنن

در فیلم " سوته دلان " اقدس نمونه یه زن بدبخت که از سر مجبوری به این راه کشیده میش  ولی وقتی به عشق پاک مجید پی میبره از هم چیز دل میکنه میاد که با مجید کله خربزه زندگی کنه اونم توی یه گاوداری

مجید(در وصف خونه اینطور میگه ) : برجی سه تومن اجارش کردم از مش ممد گاوداری  یه حله پوک توش نبود  مثل عروس ش کردم که عروس میاد توش یه حیاط داره در قبیز یه باغ چه داره قد قوطی کربیت  هی شدیم همساده گاوا

فیلم های استاد میشه چشمت رو ببندی  با فیلم پیش بری  چون واقعا توی دیالوگ قوی هستش ولی خب  میتوی چشمات باز کنی گوشت  رو بگیری  بازم فیلم رو  پیش ببری چون تصاویر فیلم خودش گویای همچیز  هست حالا اگر هم چشمت رو باز کنی هم گوشت رو وای چی میشه میتونی دهتا فیلم توی یه فیلم ببینی   طراحی های زیبا  لباس های که به بازیگرا میخوره و همچیز رو بهت میگه  در فیلم سوته دلان  اقدس اول با لباس قرمز میاد   هفته بعد با لباس صورتی  ولی وقتی میره توی ناحیه بازم لباس هاشو قرمز میکنه  و هفته بعد با لباس آبی دعواش میشه با مجید و قهر میکنه و هفته بعد بازم با لباس آبی میاد که یه شنل سبز رنگ انداخته روش   و آشتی میکن  هفته بعد با لباس سبز رنگ میاد و هفته بعدش دیگه لباسش شده سفید که با مجید  دور از چشمه همه ازدواج میکنه .

به قول خود استاد وقتی با لباس سفید ،سفید نمیاد  لباسش سفید که دونه های مشکی روش  که خود استاد در جای میگه من با  رنگ لباس شخصیت اقدس رو نشون دادم در اول قرمز که بدی اون رو نشون میده ولی کم کم رنگ عوض میشه و به روشنی خوبی میره تا سفید میشه

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 17:31 | لینک  | 

هرکسی کار خودش

نمیدونم دقیقا این  تیکه رو کجا خوندم فکر میکنم وقتی بچه بودم توی کتاب حسنی نگو ی دسته گل  البته حسنی نه به روایت ملا حسنی در کانادا

فکر کنم اینطور بود " هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش "

کاش حداقل ما ها  "ایرانی " به شعرها یا داستانهای که توی بچگی برامون خوندن توجه کنیم چون با این کار میتونیم توی زندگی موفق بشیم  .

من نمیدونم چه دلیلی داره توی تمام کارها ما دخالت کنیم  اخه مگر من طراح صفحه وب هستم که دو روزه دارم با این بلاگ فا ور میرم چیزی نیست که بتونم اون طور که دوست دارم درش بیارم  ی زمانی یه بلاهای سر بلاگ اسکای  میوردم ولی این بلاگ فا اصلا راه نمیاد . حالا چه دلیل داره که من میخوام خودم این کار تخصصی رو انجام بدم بر میگرده به اینکه همه ایرانی ها همینطور هستند

توی خارج از کشور  شنیدم منم روزی پام از ایران بیرون نذاشتم  فقط شنیدم که بخوان یه لامپ عوض کنن زنگ میزنن یا میرن سراغ کسی که اینکاره هستش

ولی ماها دکتر خودمون خودمونیم  . همه مهندس همه سیاست مدار همه کارشناس همه  همه کاره  بابا هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش

 

حالا خیلی مخلصانه خیلی  درویشانه  از یکی که بتونه در مورد قالب وبلاگ کمک کنه درخواست کمک میکنم

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 11:2 | لینک  | 

چپ یا راست بودن
توی کلاس درس بودم از بیکاری چشمام بستم به دوستم گفتم چشم بسته میخوام بگم داری چکار میکنی  گفت بگو  گفتم : داری نفس میکشی الانم داری به من نگاه میکنی داری گوش میدی ببنی من چی می گم  از اینجور حرفا که احساس کردم پس گردنم گرم شود انقدر که سوخت چشمم باز کردم دیدم  معلممون بالای سرم  پس گردنی رو از اون خوردم بهم گفت بارکالله چشم بسته غیب میگی  سرم انداختم پایین چیزی نگفتم ...

حالا دوستی که میگه هرچی گشتم همه چپ بودن احساس کردم چشماشو بسته داره غیب میگه خب معلومه منی که راست راست دارم راه میرم چیزی از من نمیشنوی ولی الان اگر بلند شم داد بیداد کنم اعتراض کنم  هم بهتر من رو میشناسی هم بهم لقب چپ داده میشه ...

والا خیلی بیشتر از اینها آدم بزرگ داشتیم داریم ولی خب چون سیاسی نبودند یا چون شما دنبالشون نبودید دلیل بر نبودنشون و اینکه همه هرنکه من دیدم چپ بودند  نمیشه

بگرد دنباله راستی ها پیدا میکنی  ...

یکی از دهی داشت میگذشت ۷ تا کور توی راه ده دید رفت برای همه تعریف کرد که تمام اون ده کور بودند

من از سیاست چیزی حالیم نیست ولی خب توی لیستی که دوستان داده بودند  اسم خیلی از بزرگان رو ندیدم  چه نویسنده چه شاعر چه دانشمند ... پس نمیشه گفت هرکس چیزی از خودش به جا گذاشته چپ بوده ((  اکثر روشنفکران و نویسندگان اثرگذار و آنهایی که به نوعی اندیشه شان آوانگارد بوده و یا درجریان مبارزاه هزینه شده اند به نحوی ازانحاخواستگاه چپ داشته اند )) ؟؟؟؟؟

به نظر من نمی شه گفت اکثر ...  

******

از وقتی غلط نامه  خوابگرد رو خوندم میترسم چیزی بنویسم چون خارج از غلط املاء توی نگارشمم هیچی بارم نیست  گفتم بیام نیم فاصله رو درست کنم حداقل دیدم اصلا نمیدونم چی  بعد فکر کردم اگر ننویسم بهتره  چون دوست ندارم یک بار خوابگرد بیاد اینجا داد بیداد راه بندازه من کنه انگشت نما  از اونجای که هیچوقت فکرام به درد نمیخورد  گفتم بابا بی خیال  اونی که میاد میخونه اگر بخواد به این جور چیزا توجه کنه که بی خیال بابا   این شعر توی کلم دکلمه شد

هموان موسی چوپان  که همه میدونن جریانشو

مگر همه ماها میخواهیم کتاب چاپ کنیم انقدر دقیق باشیم  البته خوبه نه اینکه بده ولی خب نه به این سختی که خوابگرد میگه

من اگر میخواستم به خوبی خوابگرد بنویسم یا رعایت کنم همه نکات رو که آبدارچی نمیشدم

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 12:2 | لینک  | 

سینما سینماست

 

 

روز دوشنبه روز ملی سینما بود  

من توی وب نوشته ای که به خاطر این روز دادم  از آقای مجیدی گله کردم  

کمی ناراحت بودم که مبادا اشتباه کرده باشم

ولی مثل اینکه نه اشتباه نکردم

امروز روزنامه جام جم رو داشتم میخوندم به صفحه 7 که رسیدم دیدم در مورد بید مجنون هستش خوندم ببینم اینبار اقای مجیدی  چه دسته گلی به آب داده

درست بود دست گل بود

آقای  یعقوب عبدی پور  که خبر دارید بید مجنون بر اساس زندگی ایشون ساخته شده خیلی گله کرده از آقای مجیدی 

و جالب بود که در اخر مصاحبشون اینطور  میگوید :

آقای مجیدی شما نه تنها در حق من بلکه در حق همه نابینا ها بی انصافی کردید .هر کس فیلم شما را ببیند ، به این نتیجه می رسد که هر کس خدا او را معلول و کور می آفریند ، اگر همان طور بماند بهتر است . اما باور کنید انسان خوب انسان کور نیست .

 

خب خدا را شکر تایید شد حرف من

نه  بهتر بود تایید نمیشد  حرف من  چون .....

آقای مجیدی نمی شود از همه سو استفاده کرد !!!!!!

 

 

 راستی آقای اسدالله علیمحمدی مصاحبه ای با استاد شکارچی انجام دادن ( قابل توجه سروش )

 

آبدارچی

 

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 19:41 | لینک  | 

جشن عاطفه ها
سلام

امروز صبح وقتی داشتم گردو پوست میکندم یه خانم حدودا بیست هفت، هشت ساله دستشو جلوم بلند کرد گفت : یه چیزی کمک کن بچه یتیم دارم و مریض

اشاره کردم بهش که از یکی از همکارام بگیره بعد که رفت داد زدم شروع کردم به اونی که دلم میخواست فحش دادم انقدر  فحش دادم که دلم خنک شد یاد  یه هفته پیش افتادم

یه مرد ۳۰ ساله امد داخل سلام کرد خیلی محترمانه گدای کرد

وقتی پسر بچه ۱۰  ،۱۲ ساله با مهارت خاصی از صندوق قرض الحسنه پول در میاره  نمیدونم چی بهش بگم

منم گفتم حقشه مال خودشه بزار برداره

اگر محتاج نبود این کار رو نمیکرد

 فکر کنم هفته دیگه بسات  گدای پهن میشه به نام جشن عاطفه ها  نمیدونم شاید خیلی خوب باشه و من بیرحم باشم

ولی نه بی رحم نیستم  وقتی توی روزنامه میخورنم کسی نمیدونم ۲ میلیارد دلار از فروش نفت سال گذشته کجاست و چی شده 

بی رحم نیستم

وقتی به این ترانه سندی گوش میدم که میگه شهرمون سنگ داره  نفت داره گاز داره  کوش کجاست توی جیب ........

من بیرحم نیستم

وقتی ...... اصلا ولش کن حرفام داره تکراری میشه

ولی توی جشن عاطفه ها  کمک نمیکنم

توی جشن نیکو کاری کمک نمیکنم

توی صندوق هم پول نمیندازم  چون میدونم کار نمیکنه

 یارو تو صندوق پول انداخت از خیابون رد شد ماشین زدش   روش برگردوند دید یکی دیگه داره پول میندازه توی صندوق داد زد گفت ننداز کار نمیکنه

 

آبدارچی (سنگ دل )

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 12:38 | لینک  | 

روز ملی سینما
سلام

روز ملی سینما بر تمام آپارات چی ها مبارک باد

میخواستم درمورد بهترین فیلمهای که دیدم بنویسم دیدم نمیشه  یک یک  ساخته های استاد علی حاتمی رو نگفت  دیدم نمیشه ساخته های استاد بیضائی رو نادیده گرفت دیدم نمیشه حرفی نزد در مورد بازی های استاد انتظامی  دیدم نمیشه محسن مخملباف رو  ازش تشکر نکرد بابت تک تک فیلمهایش  وووووو  و خیلی های دیگه

سینما این هنر هفتم امروز روز ملی بودن این هنرست

ولی میشه نوشت ترا به خدا بس کنید انقدر فیلم جشنواره پسند نسازید  آقای مجیدی خبر ندارم آخرین فیلمی که ساختی چی بود ولی چقدر بچه های آسمان رو دیدم زجر کشیدم

چقدر باید فرانسوی ها بدبختی ماهارو ببینن به شما جاییزه بدهند  کسی مظلومیت اون پسر بچه رو ندید  منظورم خودمونیم

کاشک به خاطر این بدبختیمان  را به تصور میکشیدی که حلش کنی نه دل فرانسوی هارو هوری بریزی پایین اشکشون رو در بیاری از روی ترهم به شما جاییزه بدهند

 کیارستی فرق میکنه اون نگاهش طوری  دیگری هست

یا حتی طالبی،پناهی و جلیلی

  ولی نگاه مجیدی تحقیر آمیزه

 روز ملی سینما بر شماهم مبارک باد آقای مجیدی (شاید روی سخن اقای کاسبی  با شما بود وقتی گفت : خیلی ها پاشون رو روی شونه های من گذاشتن از دیوار خودشون رو کشیدن بالا ولی هیچوقت به پشت سرشون نگه نکردند )

آبدارچی (آپاراتچی  دل شکسته )

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 8:22 | لینک  | 

نمایشگاه
سلام

 

روز پنج شنبه یه تیکه کاغذ دستم رسید توی کاغذ اینطوری نوشته بودند

 

نمایشگاه پاییزه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از غرفه ....... کامپیوتر دیدن فرمایید

فروش انواع نرم افزار و بازیهای کامپیوتری با

قیمت استثنایی

زمان ۲۶/۰۶/۸۴ لغایت ۰۱/۰۷/۸۴

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مکان:کیانپارس - محل دائمی نمایشگاههای بین المللی خوزستان

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 14:1 | لینک  | 


خوش است خلوت اگر یار یار من باشدمن آن نگین سلیمان به هیچ نستانمروا مدار خدایا که در حریم وصالهمای گو مفکن سایه شرف هرگزبیان شوق چه حاجت که سوز آتش دلهوای کوی تو از سر نمی​رود آریبه سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشدرقیب محرم و حرمان نصیب من باشددر آن دیار که طوطی کم از زغن باشدتوان شناخت ز سوزی که در سخن باشدغریب را دل سرگشته با وطن باشدچو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد


 

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 14:43 | لینک  | 

سالگرد

سلام

 

من باورم نمیشه یعنی چهار ساله از عمره وبلاگ میگذره

فکر نمیکردم انقدر کم باشه

پس میشه گفت  منم جزو قدیمیها هستم

فکر کنم 3 سالی هست وبلاگ دارم  نه بیشتره ( دوست دارم بگم 4 ساله ولی نمیشه ) سه سال اندی من وبلاگ دارم ...... خدا یا شکرت

چرا وبلاگ دارم؟ توی وبلاگ  چه راهی دارم ؟ نمیدونم

همیشه هرچی دوست داشتم گفتم

این شعار که  ( کتاب بهترین دوست آدم ) حالم رو بهم میزنه  دوستی که فقط میتونی به حرفاش گوش بدی  اگر دلت گرفت نمیتونی باهاش درد دل کنی

 من فکر میکنم باید بهترین دوست رو به وبلاگ نسبت داد چون هم میتونی بخونیش هم میتونی بنویسی  یه نوع تبادل یه مقاله یا یه داستان یا یه شعر از یه نویسنده رو  توی یه کتاب میخونی فقط میتونی بخونی  نمیتونی نظر بدی یا رد کنی یا تایید کنی یا اشکالشو بگیری 

ولی وبلاگ هم میتونی بخونی  نظرت بگی بحث کنی  یا هرچیز دیگه  برای همینه که با وبلاگ آدم بهتر ارتباط بر قرار میکنه تا کتاب 

ولی خب یکی از دوستان اعتقاد داره  وبلاگ مثل مجله میمونه همچیز داخلش هست نه مثل یه کتاب منسجم

 

من از وبلاگ خوندن بیشتر خوشم میاد تا کتاب شاید نتونم یک کتاب رو تمام کنم ولی وبلاگ های بودند که 5 یا 6 ساعت داشتم یک ریز میخوندم  از اول تا به آخر

همش ۴ ساله از عمره این دوست میگذره ولی خوب خودشو توی دل دیگران جا داده

************

در حال حاضر هوای اهواز حسابی خوبه

چهار پنج ماه هی داریم می گیم هوای اینجا بس نا جوان مردانه گرمه ، گرد خاکی ، شرجی

بزار یه بار تعریف کنیم

صبح که از خونه زدم بیرون دلم نمیمد این هوا زود تمام بشه ( یعنی سواره  تاکسی بشم سریع برسم به محل کارم ) بنابر این زدم از خونه تا محل کار رو پیاده امدم   جاتون خالی چه هوای بود کفم بریده بود آدم ناخدا گاه لبخند میزنه توی این هوا  حالتم گرفته باشه  سر جاش میاد  .......

 

 

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 8:13 | لینک  | 

استاد شکارچی

سلام

آقای اسدالله انقدر گفت استاد شکارچی استاد شکاری یاد یک خاطره افتادم  

فکر میکنم حدودا ۱۰ سال پیش بود رفتم تهران یه بارکی به کلم زد گفتم یه سری به استاد شکارچی بزنم  آدرس رو داشتم  توی یه مهد کودک بود کلاسهای استاد

با پسر خاله ه یه ماشین در بست گرفتیم مستقیم رفتم  دم در مهد کودک

رفتم داخل 

یه دختر خانوم  ۲۰ ساله بودن پشت یه میز معمولی

سلام کردم گفتم ببخشید امدم استاد شکارچی رو ببینم

گفت :شما

ـــ یکی از آشناهاشون هستم

ـــ قبلا هماهنگ کردید

ــــ نه خیر

ــــ شرمنده نمیشه استاد کاردارند

خیلی بهم برخورد یه باره دیگه گفتم بابا من آشناشون هستم

که یه خانومی از پشت سر سمت چپ من بهم گفت استاد زیاد آشنا داره

برگشتم یه نگاه به اون خانوم انداختم  حدودا ۴۰ سال رو داشت   بهشون گفتم  یعنی نمیشه من استاد رو ببینم گفتند نه

 منم با ناراحتی گفتم باشه  امدم بیرون خیلیم بهم برخورده بود پیش پسر خاله پاک کنف شده بودم

چند قدمی  بیشتر دور نشده بودیم که منشی استاد  دون دون امد طرفمون پرسید ببخشید آقا از کجا امدید شما

ــــ از جهنم خدا نگهدار

ـــ ببخشید یه لحظه میشه بیاد تو

ـــ نه خیر وقت استاد رو میگیرم

ـــ حالا شما یه لحظه بیاید

با اسرار برگشتم ولی هنوز از ناراحتی مثل لبو تنوری بودم سرخ سرخ

همون خانوم ۴۰ ساله  گفت ببخشید شما از کجا امدید

ــــ چه فرقی میکنه

ــــ  شما از اهواز امدید

ــــ بله

  لحن صحبتش فرق کرد  گفت ببخشید نشناختم شما فامیل های زن آقای فلانی هستید ( وای یعنی  هنر کرد من رو شناخت )منظورش از فلانی دائی من بود  گفتم بله

مارو  راهنمای کرد بالا پیش استاد استادم داشت به یه پسر ۱۳ یا ۱۴ ساله کمونچه آموزش میداد مام  ساکت نشستم یه گوشه ای تا کار استاد تمام بشه  کار استاد که تمام شد امد طرف ما بلند شدیم سلامی احوالپرسی  یه کم خوش بش کردیم با استاد  استاد سئوال کرد شما باید فامیل آقای فلانی باشید درسته (  استاد هم منظورش دائیم بود ) گفتم بله استاد ( پسر خاله رو نشونش دادم گفتم دائی ایشون میشه )

استاد : حال  حاجی خوبه  (دائیم ) 

ـــ بله خوب هستند سلام دارن خدمتتون

استاد : آقای آقای فلانی هم میشناسید  این فلانی دیگه منظورش دائی نبود منظورش پدر من بود

گفتم بله استاد میبینمشون  باهاشون یه نسبتی دارم

استاد : کیه آقای فلانی (پدرم ) میشید

گفتم : پدرم هستند

استاد جا خورد یه کم شک کرد من من کرد گفت بهنام خودتی 

گفتم بله استاد خودمم بهنام هستم

استاد : ماشالله چه بزرگ شدی 

 ( البته من از همون اولش بزرگ بودم بزرگ تر شده بودم  این به استاد نگفتم  )

 یه کم پیش استاد موندیم  

خدا حافظی کردیم که برگردیم استاد هم بزرگ واری کردند مارو کلی شرمنده کردند  بدرقمون کردند تا پایین  رسیدیم پایین رو به اون خانوم 40 ساله کرد گفت میدونی این کیه  گفت نه گفت این بهنام پسر فلانی 

(البته همون اول متوجه شده بودم ایشون خانوم آقای شکارچی هستند )

خانوم  استاد : ماشالله چه بزرگ شدید  آخرین بار که دیدمتون خیلی کوچیک بودم

.......

 

خلاصه تمام شد برگشتم  ولی خیلی بچه بازی دروردم خودم معرفی نکردم

 

آبدارچی

 

 

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 14:47 | لینک  | 

جشن
 

دیشب  زد حال خوردم حسابی  این همه بکوب برو هتل فجر رسیدم اونجا دیدم  یا حسین همه کروات توی این گرما کت پوشیدن بعد من با سر لباسی رفته بودم که بیشتر شبیه عمله ها بود هرچند اگر میدونستم همه کروات زدنن بازم با همین سر لباس میرفتم ....

جشن چه جشنی روغن موتور جی تی ایک  برنامه تبلیغاتی بود جشن  که شروع شد حال کردم بابا همه از خودمونن  تعویض روغنی هستند  کلاس آخر بی کلاسی

فقط اونای که از پایتخت امده بودن  انگار از دماغ فیل افتادند بقیه ساده تر از من بودن

وسط جشن یه بابای صدا کردند بیا یه کم برای خلق دوپا حرف بزنه  فکر کنم  رئیس صنف اتو سرویسها بود  آقا شروع کرد به حرف زدن که خنده ما شروع شد

فکرشو بکنید کسی که دو کلاس بیشتر سواد نداشته باشه (مثل من) یه دو برگ ورق امتحانی  اراجیف بهش بدی بره بخونه گیر میکرد یه تیکشو دزفولی میگفت یه تیکش فارسی 

من نتونستم جلوی خودم بگیرم اشکم داشت در میمد از خنده .زدم رفتم توی اتاقکی که وسائل صدا بود اونجا تا تونستم خندیدم که دیدم پشت سر من مهرداد هویدا  امیرم امدن کر کر خنده داشتم از دل درد میترکیدم

یه ماهی صفت کامل بود

همه که سخنرانیاشون تمام شد نوبت مهرداد رسید  رفت بالا مسافری از هند رو خوند

پلی بک بود به قول ابرام من برم بالا کی میفهمه  من مهرداد نیستم

پلی بک مهرداد که تمام شد نوبت لیزر شو   شد اونم تمام

رفتیم برای شام  جاتون خالی انقدر دورمون دادن از اینور به اون ور که نگو

ساعت ۱۱ شام گیر ما امد  شام تمام شد  فهمیدیم دوربین  امیر خان نیست اینور بگرد اونور بگرد خبری نشد تمام اون  خوشحالی رو از دماغمون کشیدن بیرون ساعت یک بدون دوربین برگشتیم خونه

 

تا ساعت ۱۰ صبح که پیدا نشد

 به جهنم تا اون باشه یه کم  حواسشو جمع کنه

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 14:51 | لینک  | 

اول صبح

بسم الله

بری وبلاگ شرجی شرجی رو بخونی حسی برات نمیمونه چنان با تکبر از خود رازی نوشته که آدم .....

گذشت  رایانه رو خاموش کردم  رفتم دفتر پستی

ــ سلام

ــ ...

ــ ببخشید مدارکی که خواسته بودید

ــ...

دوست داشتم بمیرم حداقل جواب بده بابا  جواب دادی نمیگن کم اوردی تورت کرد عاشقت شد بی کلاس شدی

ـــ خانوم ببخشید هزنه ای وجهی نباید پرداخت کنم

ــ ده تومن میاد روی قبض

خدا را شکر بلخره حرف زد داشتم به این نتیجه میرسیدم که طرف لال

ـــ ده تا تک تومنی

ـــ ده هزارتومن

ـــ تشکر مرسی خدانگهدار

ــ ....

 

تو دلم گفتم تو که نمیتونی جواب سلام بدی جواب خدا حافظی کسیرو بدی همون بهتر ترش کنی

کارم تموم شد

ننشستم که یکی امد دنبالم کاری که دیروز کرده بودم گند زدم بیاید درستش کنید

عصابم خرد شده بود خدا چهارمی رو به خیر کنه

نشستم تو ماشین رفتم راننده گفت

ــ داشتم از خونه میمدم یه تریلی نزدیک بود زیرم کنه بهش میگم  کجای عمو میگه پیکان امد روم میگم خب اون بزن چرا میای رو من

 خندیدم یاد این جوک افتادم

یارو زد ۵۲ نفر کشت  بهش گفتن چرا ۵۲ نفر کشتی گفت والا تو جاده بودم ماشین منحرف شد دو نفر اینور بودند ۵۰ نفر اونور جاده گفتم بهتره ۲ نفر بکشم تا ۵۰ نفر رفتم برای دونفر یکیشون کشتم دومی فرار کرد رفت تو ۵۰ نفر منم دنبالش کردم

 

این  برای راننده تعریف کرد کلی خندیدیم  فاض عوض شد وگرنه تا  حالا ترکیده بودم

 

میگم شیرینی زندگین میگید نه

ساعت هفت هتل فجر برنامست چه برنامه ای نمیدونم ولی خب منم همونجام  خواننده مهرداد هویدا  (مسافری از هند ) کاش بچه های اهواز یهکم منسجم تر بودند همرو میشد توی این جشن تبلیغاتی دید

 

تا درودی دیگر بدرود

لطفا میخواهید نظر بدید معما طرح نکنید ساده بگید

آبدارچی

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 16:1 | لینک  | 

شناسنامه خر
توی وبلاگ قبلی این رو نوشته بودم ولی خب بدندیدم یه باره دیگه بزارمش اینجا

 

مطلبی که در زير می خوانيد از کتاب شناسنامه خر يا پند نامه است که نوشته انصاری نجف آبادی   چاپ اول اين کتاب در تاريخ  ۱۳۵۲ است (که الان دسته من هست) نميدونم از خوندن اين نوشته چه برداشتی ميکنيد ولی .......

گوش خر بفروش و ديگر گوش خر

            کاين سخن را در نيابد گوش خر

هوش خران


با اينکه آدميها از روی غرور و خود خواهی هميشه و در همه جا خران را سمبل بی هوشی و خريت ميدانند ولی خران در بسياری از موارد تيز هوش و دور انديشی خود را بدون تظاهر و خودنمائی علام به ثبوت رسانيده اند و از جمله در راه پيمائی بدون وسائل علمی هميشه کوهتا ترين و راست ترين راه را انتخاب می کنند و در علم هندسه (برهان حمار ) معروف است خر از هر راهی که يکبار برود بخوبی ياد ميگيرد و بار دوم در همانجا ترمز ميکند .در تيز هوشی و دور انديشی و واقع بينی همين قدر بس که تا کنون شنيده نشده و تاريخ نشان نداده که خری يا کره خری در آتش يا در آب افتاده باشد يا از پشت بام سقوط کند يا در چاه بيفتد يا خری يا کره خری طويله خود را گم کند يا دو خر با هم تصادف کنند و در تصادف آنها کسی کشته شود يا خری يا کر خری خودکشی و خود سوزی و انتحار کرده باشد يا خری با خر ديگری دوئل کند يا خری در مرگ خر ديگر کمرش خم شود يا دق کش گردد يا خری باميد ديگر بنشيند و از طويله بيرون نيايد و از کار و کوشش و فعاليت دست بکشد يا خری اعتصاب کاه و جو کند .


در صورتی که آدميها ميليونها سند حماقت و جهالت و رسوائی در اين امر دارند و هر روز در جرائد و مجلات و راديو و تلويزيون آگهی ميدهند که امروز چندين بچه آدمی در حوض خفه شد چند نفر از بام سقوط کردند در فلان تصادف چندين نفر کشته و مجروح شدند چندين نفر دختر و پسر خود کشی کردند چندين نفر فرار کردند در اثر ترس و وحشت و پيش آمدهای ناگوار چندين نفر دق کش و ديوانه شدند .
آدميها اين همه رسوائی ها را هر روز و در هر جا و هر زمان داشته و دارند و دها تيمارستان و دارالمجانين و صدها جلد کتاب و هزاران پرونده و سند و نشانی بی عقلی و حماقت و خريت دارند و باز خران را خر مينامند اصولا تاريخ نشان نداده است که خر يا کره خر ديوانه ای در جهان ديده شده باشد يا خری مغزش گرد باشد يا پنج کار کند يا دوبار پايش در چاله ای فرو رود و پند نگيرد و باز از همان راه عبور کند يا  نره خری عاشق ماده خری گردد و چون دسترسی باو پيدا نکند خودکشی نمايد يا  داستان ليلی مجنون و ويس و رامين و صدها نمونه ديگر را در ميان خران پديد آورند ....

آينه گر نقش تو بنمود راست
     خود شکن آئينه شکستن خطاست


آبدارچی

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 18:21 | لینک  | 

شعور
 

گوش خر بفروش و ديگر گوش خر

            کاين سخن را در نيابد گوش خر


چند وقته پیش با یکی از دوستام گفته گوی کوتاهی داشتم در مورد بدبختی و چه کسی این بدبختی رو سر ما اورده

 

این دوست من که یکم  همچین چیزه  حرف جالبی زد  گفت نه بدبختی ما از اینا نیست من بابام قبل از انقلاب چیزی نداشته الان همچیز داره

 من و میگی مثل این منگلا بهش داشتم نگاه میکردم

موندم این چه ربطی داشت بعد با یه آرامش و حق به جانبی گفت ما قبل از انقلاب هیچی نداشتیم الان خونه داریم ماشین داریم  و خیلی چیزای دیگه

من هنوز داشتم مثل مونگلا نگاش میکردم

هرچی فکر کردم بهش چی بگم  به نتیجه ای نرسیدم  ساکت شدم رفتم اونور ولی به یکی از دوستان گفتم که بهش بگو  بابات قبل از انقلاب  داداشتو نداشت ولی الان داره بره خدا را شکر کنه

چیزی دیگه به یه همچین منتقی نمیشد گفت

اخه یکی نیست به این شاسکول بگه اخه بابات قبل از انقلاب مگر  کی بوده بیشتر اون موقعه  همش ۲۵ سالش بوده  بابا یعنی قراره بعد از بیست پنج سال کار کردن چیزی داشته باشه یا نه

به خدا نمیدونم بعضیا یعنی شعورشون چقدره

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 14:44 | لینک  | 

علی آباد ده ای
سلام

 

یه متل

میگن توی یه شهر یه پسری بود که هروز میرفت سر یه کار  ۱۰ ۱۵ روز که کار میکرد میگفت این کار به درد نمیخوره فلان الانه  شغل رو عوض میکرد

کاسبای اون شهر از دسته این اقا پسر خسته شده بود

یکی از کاسبا میگه من باید درسه خوبی به این شیر حلال خورده بدم  میارتش پیشه خودش بهش میگه از فلانی روز چقدر میگرفتی  مثلا میگه روزی یک تومن  بهش میگه بیا پیش من روزی ۱۰ تومن بهت میدم  آقا این پسره رو میبره سر کار بعد از یه هفته این اخراج میکنه

پسره میره بیرون  فردا دوباره میخواد بره سر کار دنبال کار میگرده تا یه جا که کارگر میخواست قبول میکنه این بیاد پیشش  پسره تا میره مغازه طرف بهش میگه روزی چقدر بهم دست مزد میدی  میگه روزی یک تومن  میگه اهکی فلانی روزی دهتومن بهم میداد تو روزی یک تومن میدی نمیخوام این شد که دیگه  از این شاخه به اون شاخه نپرید  موند سر اون ده تومن کارم گیرش نیومد

 

حالا حکایت وبلاگ نویس های ایران تا یکی یه چیزی مینویسه میان انقدر بزرگش میکنن که نگو

ولی طرف خبر نداره که بابا  ببخشید ببخشید دارن خرت میکنن  علی آباد ده نیست

 

طرف دهنش بو شیر میده چنان از سیاست حرف میزنه که نگو  فکر میکنی بیست سی باری چوب سیاست رو خوده سرد گرم چشیده زندانهای سیاسی

من درمود بعضی از زندانیان سیاسیم .

 اون آقایونی که این چند تا جون گرفته کرده تو قوطی باید بگم خیلی چلمنگی آخه تا دیروز کسی اصلا از اینا خبر نداشت کردیش زندان معروفش کردی

جدیدنم که فیلتر شدن یه وبلاگ جزو افتخارات اون وبلاگ به حساب میاد

طرف وبلاگشو فیلتر میکنن  شب خوابش نمیبره  از خوشحالی

البته بعضی از عزیزان وقتی درمورد یه موضوعی متنی یا مقاله ای یا بحثی راه میندازن آدم البته دارم میگم آدم من نه آدم  لذت میبره اون مقاله یا متن یا هرچیزی که میشه اسمشو گذاشت رو بخونه  که این آدما کم هم نیستن

طرف بابا پنجاه سال تو این کار  کارش اینه  تو هم اگر میخوای جا پای اون بزاری بد نیست خیلی خوبه ولی گاماس گاماس  (فکر کنم اگر اشتباه نکرده باشم معنی  یواش یواش رو میده این )

البته فکر میکنم انشگشت شمار باشن کسای که از زندان های سیاسی مرخص شده باشن بیان حرف سیاسی بزنن  اینی که دارم میگم نمونش من دیدم 

عجب چیزی بود جراحی روح نوشته محسن مخملباف  بگیرید بخونید تا متوجه بشید

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 17:15 | لینک  | 

مثل هیچکس (داره تموم میشه )
از اون روزا دوسال میگذره

هفته پیش زنگ زدم به امیر که میخوام بیام تهران بریم یه سفر شمال که میشد از پشت گوشی فهمید حال امیر خیلی گرفتست بهم گفت نمیتونم ولی بیا تهران سفر شمال نمیتونم

گفتم چرا گفت دیروز فرهاد بردیم بیمارستان خوابوندیم

این بار خیلی دلم به حال فرهاد سوخت  دوسال پیش که حالش بهتر شده بود  زنگ زدم بهم کلی معذرت خواهی کرد که ببخشید وقتی حالم بد بود  حرفای ناجوری بهت زدم

فرهاد میدونم یه زمانی  همه  خانواده بهت احترام میزاشتن 

احترام که بهت میزاشت به خاطر خودت نبود ماها همه احتراممون به خاطر خودمون نیست به خاطر موقعیت هست که  درش هستیم

اون موقعه ها تو نفر اول کنکور شده بود

اون موقعه ها تو داشتی برای فوق لیسانس ریاضی می خوندی

اون موقعه ها تو برای دکترا  تو آزمون شرکت کردی نفر اول شدی

اون موقعه ها تو استاد دانشگاه بودی

اون موقعه ها تو کسی بودی که کمتر مثل تو بودن

اون موقعه  ها  تمام رفیقای تو داشتن برای دکترا میخوندن  و همشون الان یه گوشه این دنیا دار خوش میگذرونن

ولی تو  ، تو نمیدونم چی شد که حالت اینطوری شد نمیدونم چرا زیر بار سنگین زندگی نتونستی دوام بیاری دوسالی یه بار حالت انقدر بد میشه که باید یه هفته بری بیمارستان

هفته پیش وقتی امیر  برایم تعریف کرد که خودت بهش گفتی داره حالم بد میشه ببرینم بیمارستان ولی قول بدید بهم شوک وارد نکنن دلم میخواست گریه کنم

آخه یه زمانی من هم به تو افتخار میکردم ولی حالا انقدر پست شدم که زنگ نمیزنم حالت رو بپرسم  نه من همه فامیل پست شدند همه ماها که ی زمان بهت افتخار میکردیم ولی الان که نمیدونم چت حتی حالت رو نمیپرسیم

فرهاد  از دسته من کاری برنمیاد  فقط میتونم دعا کنم .

دیشب زنگ زدم به امیر گفت که تو خونه هستی حالت بهتره ولی انقدر بهت قرص خروندن که شل شل شدی  اینبار میخوام وقتی حالت بهتر شد من زنگ بزنم بگم معذرت میخوام برای  همچیز

تو یه زمانی انقدر خوب بودی (هنوزم هستی ) که با من بی سوادم از ریاضی و کارای که میکردی حرف میزدی

یادم بهت گفتم فرهاد سواد من به اندازه دو دوتا چهارتاست نه بیشتر  تو هم بهم گفتی فرقی بین من تو نیست

تو هم مثل منی  نه فرهاد

هیچکس مثل تو نبود

هیچکس نمیتونست کارای که تو کردی بکنه

امیدوارم انقدر حالت خوب بشه که یه باره دیگه ما ها بهت افتخار کنیم

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 13:15 | لینک  | 

مثل هیچکس (قسمت دوم)

 

 

بلند شدم که آماده بشم  برم دم انبار امیر رو ببینم که فرهاد شروع کرد به حرف زدن قبل از  این ی  بار این حالت رو ازش دیده بودم فکر کنم چهار یا پنج سال پیش بود که حالش بد شده بود چون تحمل خدمت سربازی حرف شنیدن از این اون رو نداشت هم خدمتی های خودش اومده  بودن خونه به بهونه اینکه بریم کار  معافیت درست کنیم برده بودنش بیمارستان من توی بیمارستان دیدش همین حالت البته ی کم بهتر از الان بود .

 

بهش گفتم فرهاد چت چی داری میگی

اون یه ریز داشت حرف میزد تمام خاطرات مشترک بین من خودش رو داشت تعریف میکرد خاطراتی که فکر کنم از ده سال پیش شروع شد ه بود

دیگه یقین پیدا کردم که حالش بده و این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست

شروع کردم  باهاش به بحث کردن داد میزد منم داد میزدم

میخندید باهاش میخندیدم

گریه میکرد باهاش گریه میکردم

میخواستم بشم عین خودش

چند بار این حالتها بهش دست داده بود وقتی این طوری میشد همه از دستش فرار میکردن

چند باری که این حالت بهش دست داده بود زده بود چند تا وسیله های خونه رو شکندوه بود یه بار با خش کن به باباش حمله کرده

فکر کنم توی اون موقعیت تنها کسی که ازش نمیترسید  میتونست باهاش  حرف بزنه من بودم

 

امیر یه باره دیگه زنگ زد گفت چرا نمیایی گفتم نمیام  دارم با فرهاد حرف میزنم

گفت بهنام ول کن بیا  گفتم نه میخوام مثل خودش باهاش حرف بزنم برخورد کنم

گفت بهنام تو رو خدا کاری نکنی گفتم نه کاری باهاش ندارم  کسی هم برای چند ساعتی نیاد خونه

این که گفتم امیر ترسید فکر کرد امکان داره با فرهاد درگیر بشم

 

گوشی رو قطع کردم  به دور بر خودم نگاه کردم فرهاد ندیدم رفته بود توی اتاقش

رفتم طرف اتاقش در قفل کرده بود  هرکاری کردم در باز نکرد

 

فرهاد بیا بیرون بیا بیرون باهم حرف بزنیم  فایده ای نداشت   ترسیده بود

 

از حرف زدنش پیدا بود که خیلی ترسیده  چون میدونست منم عصبی هستم اینم خوب میدونست کنترلش دست خودش نبود و اگر کاری بکنه منم جوابشو میدم

 

داشتم باهاش حرف میزدم که بکشمش بیرون  امیر امد

بهش گفتم چرا امدی گفت بهنام تو  نمیدونی این چش من میدونم اون اینطوری خوب نمیشه

هرچی بود امیر چهار بار این حالتها رو دیده بود من باره اولم بود

 

گذشت تا شب دوتا از عمو هاش پسر خاله بزرگمون که 20 سالی از من 10 سال از فرهاد بزرگتر بود باباش امدن (شوهر خالم بعد از فوت خالم زن گرفته خونه داد به بچه ها  برای خودش خونه گرفته بود )

تصمیم گرفتن فرهاد ببرن بیمارستان بستریش کنن  همه موافق بودن چون این حالت هارو دیده بودن ولی من بار اولم بود  فقط شنیده بودم که چه جوری میشه  و فکر میکردم که اگر مثل خودش باهاش رفتار کنی خوب میشه  ولی خب نشد فرهاد واقعا حالش بد شده بود .

دوروز بعدش من راه افتادم بیام اهواز تا وقتی من اونجا بودم فقط حرف بردنش بود ولی نمیبردنش

 

صبح حرکت کردم به سمت اهواز

شب که رسیدم مادرم بهم گفت که زنگ زدن از تهران فرهاد رو عصر بردن بیمارستان بستری کردن

 

 

ادامه دارد

آبدار چی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 13:1 | لینک  |