تبليغاتX
حرفهای ناگفته
حرفهای ناگفته

ای روزگار
چند وقتی حالم خیلی گرفتست تا حالا نشده بود که انقدر بی مسافرت بمونم الان دقیقا یک سال  ده بیست روزه که نرفتم مسافرت  (مسافرت دوهفته ای )

این روزا خیلی بی رحم شدم الان دقیقا یک ماه یکی از همکارام معلق گذاشتم نمیزارمش درست حسابی کار کنه تا اون باشه برای من رودار بازی در نیاره

ولی پوست از کله خودم کنده شد دارم مثل خود سگ کار میکنم داد میزنم همه رو به جنب جوش انداختم تا این کله خربزه بفهمه جای خالیش احساس نمیشه

دیگه نا ندارم دوست دارم یه مسافرتی یه  نمیدونم هوای شدم این دوسه روزه دلم میخواد از اهواز بزنم بیرون برم ... کاش منم توی نادری بودم چند روزه پیش اخه بدطور به سرم زده که نور بالا بزنم

چند روزه پیش سوار موتوره یکی از بچه ها شدم از فلکه تا خود پلیس راه تختش کردم  سرعت همیشه بهم  آرامش میده  نمیدونم یه نوع فرار فرار از خود با موتور یه حالی میده که با ماشین نمیده اون بادی که به صورتت میزنه سرعت ۱۰۰ تا بیشتر نیست ولی احساس میکنی داری ۲۰۰ تا میری چون وجود هوارو احساس میکنی اونم مستقیم

خیلی وقت بود سرعت نرفته بودم آخرین بار که میخواستم از خودم فرار کنم با سرعت ۱۷۰ چنان خوردم زمین که معتاد اینترنت شدم اخه چند وقتی نمیتونستم کار کنم برای همینم  مینشستم پای اینترنت این شد که معتاد شدم

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 14:51 | لینک  | 

بممممممممب
 

شعر پایین از  گناهکار امیدوارم از دسته من دلخور نشه

باز هم آمده پیغام ز قتل مردمان
از بروز کینه‌ها و خشم‌های دشمنان
باز هم گریه‌ی من در غم مردان جوان
نفرت و خشم من از این جهل‌های جاودان

می‌رسد از « نادری » نعره‌ی نحس انفجار
ای خدا برچین ز بغضم سیم‌های خاردار
کی شود خارج دیارم از نبرد و کارزار؟
کی شوند ساقط ز هستی دشمنان خونخوار؟

می‌نویسم تا شود ساکت، غلیان درون
می‌نویسم تا ز غم سر ننهم من بر جنون
خیس گشته جامه‌ام از اشک و خون
کی شود قتل و جنایت سرنگون؟

گریه‌ی مادری اندازد، در شهرم طنین
می‌درم من در دلم این بغض‌های آهنین
قلب من شد چاک چاک، از قباحی این‌چنین
نکند دوای دردم سنگسار عاملین

می‌زند طفلی گنهکار ز وجدان فریاد
می‌کند سر درون را ز قفس او آزاد
خوب داند که رود چون دگران او بر باد
دوست دارد برود واژه‌ی کشتار ز یاد

گناهکار

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 7:25 | لینک  | 

یاد گذشته ها بخیر

 

 

سلام .

امروز اول بسم الله رفتیم وبلاگ اين خانه سياه است   دیدم برای همیشه سیاه موند یا حداقل اینه که ما رو سیاه کرد  رفت  خدا پشت پناه ت باربد جان من که دو هفته بیشتر نبود میشناختم ت ولی برای من خیلی طولانی بود وقتی منتظر آپ کردنت میموندم ببینم این بار سرنوشت چه بلای داره سرت میاره  .

 

آبدارچی

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 13:29 | لینک  | 

شبیخون
 برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي
 اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا نقش دل ماست در آيينه ي جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ كبود اي ساقي
 ديدي آن يار كه بستيم صد اميد در او
 چون به خون دل ما دست گشود اي ساقي
تيره شد آتش يزداني ما از دم ديو
 گرچه در چشم خود انداخته دود اي ساقي
تشنه ي خون زمين است فلك ، وين مه نو
 كهنه داسي ست كه بس كشته درود اي ساقي
منتي نيست اگر روز و شبي بيشم داد
 چه ازو كاست و بر من چه فزود اي ساقي
 بس كه شستيم به خوناب جگر جامه ي جان
 نه ازو تار به جا ماند و نه پود اي ساقي
 حق به دست دل من بود كه در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
اين لب و جام پي گردش مي ساخته اند
 ورنه بي مي و لب جام چه سود اي ساقي
 در فروبند كه چون سايه در اين خلوت غم
 با كسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
هوشنگ ابتهاج (ه-الف- سایه)

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 7:7 | لینک  | 

دل خوش
صبح به صبح که میام اولین کاری که میکنم میرم سریع به اون دله ۱۷ کیلوی روغن نگاه میکنم که پرش کردم خاک باغچه یه هسته خرما گذاشتم وسط اون به امید روزی که جوانه بزنه بزرگ بشه  ولی هنوز چیزی از خاک بیرون نزده 

ولی این ۳ یا ۴ دقیقه که به خاک نگاه میکنم و دنبال جوانه میگردم لبخند روی لبام هستش

بعد نه تمام غم دنیا میاد توی دلم

کاش میتونستم یه صندلی بزارم فقط به اون خاک نگاه کنم یک روز کامل نه کم یک هفته  نه اینم کم کاش میتونستم برای همیشه دل خوش داشته باشم

چقدر دوست دارم وقتی از کنار مورت های کوچه رد میشم مثل بچه ها دستم رو بندازم وسطشون راه برم برگ های سبز اونا نوازشم بدند  ولی نمیشه این بچه بازی ها از من گذشته من دیگه بزرگ شدم کاش نمیشدم کاش همیشه همون بچه باقی میموندم

کاش بچه میموندم همون بچه ته خشایار  همون بچه کوچه خاکی که آرزو داشت کوچشون اسفالت بشه کاش هیچوقت اون کوچه آسفالت نمیشد

کاش بچه ها اون کوچه هیچوقت بزرگ نمیشدن همیشه همونطور بچه میموندند

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 14:46 | لینک  | 

نفرت بده
هیچوقت هیچ کاری نکردم که دیگران ازم برنجن ولی شرایط طوری بوده که مجبور شدم با دیگران مثل خودشون رفتار کنم

 

 

آبدارچی

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 7:16 | لینک  | 

سرباز 3

اون روزه کذائی تمام شد برای اولین بار  ساعت 5 عصر بهمون گفتنند آزاد باشید تا فردا صبح از بشین پاشو ( که دیگه بشین پاشو بهمون نمیگفتند با اشاره انگشت باید مینشستیم بلند میشدیم ) هم خبری نبود اولش خوشحال شدیم ولی بعدش فهمیدیم قرار فردا بلای سرمون بیارن  بیخیال فرداش که چه گندی زدیم چقدر تنبیه شدیم ...

دیگه باهامون خوب رفتار میکردند رفیق شده بودند بهمون اجازه دادن بریم بیرون از گروهان از مخابرات زنگ بزنیم بچه هارو به دسته های کوچیک تقسیم کردند دادن دستم که ببرمشون مخابرات  تا  برسیم به مخابرات کلی بارمون کردند  یکی از اون دور داد میزد پای بوق یکیم میگفت آشخور خلاصه هرطوری بود رسیدیم صف گرفتیم چه صف گرفتنی هرکی میمد میرفت جلوی ما ( اونا سردوشی داشتن ما سرباز صفر بودیم برای همین حق اعتراض نداشتیم  ) یکی از همین سردوشی دارها صدام کرد پایه بوق بیا اینجا بینم رفتم طرفش بهم گفت : احترام بزار منم براش پا جفت کردم  یه گفتمان دوستانه

بچه ها تلفن زدن برگشتیم توی گروهان ارشدمون صدام کرد بهم گفت: داشتم از اینجا میدیدم ت چرا برای اون سربازه پا چسبوندی گفتم: سر دوشی داشت

گفت :حق نداری برای کسی بغییر از ارشدای گروهان آموزشی پا بچسبونی فقط کادریا و ارشدای آموزشی بقیه اصلا چشم گفتم یه کم دل جرات پیدا کردم  دسته بعدی رو که بردم برای تلفن زدن دیدم بازم مسخره بازی شروع شد  همونی که یه بار بهم گفت احترام بزار مزه داده بود بهش یه باره دیگه صدام کرد رفتم طرفش گفت احترام بزار

گفتم: باشه کجات بزارم (ببخشید این طوری میگم ) امد طرفم

 گفت :من بلای به سرت میارم که

-         هنوز از مادر زائیده نشده

-         چندماه خدمتی

-         دو هفته ست

-         آش خور عوضی

این که گفت رفتم طرف ش از گلو گرفتم ش با آرنجم زدم زیر سینش یه آن بلندش کردم چسبوندمش به دیوار بهش گفتم

-         یه هفته بیشتر از خدمتم نمونده نزار  تجدید دوره بشم

گذاشتم ش زمین دعوا شروع شد بچه ها به دادم رسیدن خوبیش به این بود اونا 5 نفر بودنند ما 15 نفری بودیم

کاش این اتفاق نمیفتاد چون بعد از این اتفاق بود که روم باز شد اصلا دوست نداشتم اینقدر خشن باشم ولی چه میشه کرد خشن شده بودم

برگشتم توی گروهان  منتظر بودم ارشدمون تنبیه م کنه که دیدم امد طرف گفت

-         آفرین ارشد انتظامات خوب جوابشون دادی

-         ببخشید فحش داد (الکی ) مجبور شدم

فهمیدم که خیلی هردم بیله مخصوصا برای ماها که خرید خدمت هستیم ...

اونجا رو کردیم جهنم با بچه ها دیگه خود ارشد های آموزشیم چیزی بهمون نمی گفتند  تا روز آخر که قرار بود برگ خروجمون بدند بریم خونه  برگه هارو که بهمون دادند با چهارتا درجه دار صحبت کردیم قرار بود  با ماشین بیان دم در گروهان  از اونجا  چند نفری رو در بست  ببرن اهواز   داشتیم آماده میشدیم  (لباس شخصی بودیم دیگه ) گفتند باید برید سالن غذا خوری نهار بخورید بعد برید  رفتیم اونجا مثل هموشه که زودتر از همه میرفتم غذا میگرفتم رفتم داخل که دیدم یه کادری اونجا هستش بیرونم کرد گفت برو توی صف وایسا  گفتم

-         ارشد انتظامات هستم

-         دیگه نیستی الان لباس شخصی تنت هست

-         گفتم یعنی چی

-         گفت ارشد مال موقعی که لباس نظام تنته نه الان

منم زانوم بلند کردم بشقابی که دستم بود محکم زدم روش خورد شد بشقاب  یه تیکش موند دستم اون بردم به طرف  گروهبان بهش گفتم

-         تو هم وقتی من لباس تنم بود حق داشتی بهم دستور بدی نه الان

هیچی نگفت راهم کشیدم رفتم توی سالن به بچه ها ( همون 15 نفری که قرار بود با هم برگردیم اهواز ) گفتم بیاید بریم

 

خدمت تمام شد همش سه هفته بیشتر نبود ولی برای من یک سال گذشت منی که مجبور بودم برای خیلی ها که نمیتونستند مفشون رو بکشن بالا پا بچسبونم  من 7 سال دیر رفتم خدمت فراری بودم

 

آبدارچی ( آزادددددددد )

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 7:47 | لینک  | 

سرباز 2

خدمت سخته حتی اگر توی خونه خود آدم باشه

داشتیم دیگه عادت  می کردیم به همچیز تا یک روز قبل از اینکه مجبور بودیم برم جلویه فرمانده کل پایگاه  رژه (رجه )بریم هیچی حالیمون  نبود برای همین یک روز قبل میخواستن  آموزشی که معمولا توی سه ماه داده میشه رو توی یک هفته به ما یاد بدن از این یه هفته 5 روزش گذشته بود همش مونده بود یک روز  برای همین  بعد از صبحونه ( یه نون یک عدد تخم مرغ آبپز   شد بود دوتا نون دو عدد تخم مرغ  تعجب گرده بودیم ولی نمیدونستیم قرار از توی دماغمون درش بیارن ) یه استراحت نیم ساعته(که اون تخم مرغا نونا برن پایین ) به خط شدیم

-         از جلو نظام

...

-         خبر دار

...

-         عقب گرد

...

-         قدم رو

...

-         1 2 3  ، 1 2 3  ... ( اَک  اُک  اِک )

-         بدو رو

000

با دو رفتیم صبحگاه  دشمنتون روز بد نبینه گروه موزیک اونجا بود بعضی که خبر داشتن از یا از بزرگ ترا شنیده بودن یه آهی کشیدن گفتند : خدا بهمون رحم کنه

نمیدونستم جریان چی همونو به ترتیب چیدن من شدم نفر اول اونم سمت راست  وای توی چشم بود ( درسته تمرین بود ) ولی نباید خراب میکردم چون نمیخواستم مسخره بشم  تمام سعی خودم کردم پاهام به اندازه کافی میمد بالا  هم دیگه پاهاشون نرم شده بودن به غییر از پا طلای ها   که اونها هم کناری وایساده بودند ارشد  ما امد طرفم گفت میخوای بری اونور وایسی ( اشاره به پا طلای ها ) گفتم نه  گفت باشه پس به مون  ( کاش میرفتم ) 

گروه موزیک شروع کرد اولش سخت بود تا هماهنگ شدیم ،عادت کردیم که با موزیک رژه بریم نیم ساعتی طول کشید توی این نیم ساعت همش دو دور  خورده بودیم   دیگه تقریبا داشتیم مثل آدم رژه میرفتیم که دیدیم  گروه موزیک با ما  راه نمیاد از لج داشتن قاطی میزدن ریتم   یا تند میکردن یا یواش  مام که یه مشت هالو بودیم  قاطی کردیم داد بیداد شروع شد بعدشم دسته های که خراب میکردن تنبیه میشدند  تا ظهر ادامه پیدا کرد رژه ما  رژه ای درکار نبود همش تنبیه بود  اونم چه تنبیه های  جاتون خالی  ساعت 11 تنبیه تمام شد با دو باید برمیگشتیم توی گروهان این بدترین قسمت بود  اگر کسی  وای می ستاد  تمام دسته برمیگشتن  یه دور دیگه تنبیه میشدند  داشتیم  میدویدیم طرف گروهانمون که دیدم یکی از بچه ها مثل ماست وا رفت  مجبوری زدم زیر بغلشو این هندونه بلندش کردم به کول گرفتم امدم طرف  گروهانمون ...

 

ادامه دارد

 

 

آبدارچی ( خبر دار )

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 15:1 | لینک  | 

سرباز 1

- بیاید پاین سریع  از کجا اعزام شدید ؟

...

 

- به خط شید زود

...

 - بشین پا شو بشین پا شو

نمیدونم چم شده بود ولی نباید کم میوردم نمیخوام اول بسم الله همه دستم بندازن نشستم پاشد اندر که دیگه نا نداشتم پا به پای همه تا امد بالا سرم

-         همینطوری که میشینی بلند میشی جواب بده متولد چه سالی هستی

-         55

-         پیر مرد

داشتم به فرمان عمل میکردم که گفت نمیخواد بشین پاشو بری

آرم شدم استراحت کردم  رفتیم اسمام دادیم  سلسله مراتب  بعدشم استحقاقی  بهمون سه روز مرخصی دادن برگشتیم اهواز پاها خیلی درد میکرد شاید 10 دقیقه داشتم بشین پاشو میرفتم زانوها ورم کرده بود ولی خب باید تمرین میکردم یکم خودم رو آماده میکردم برای اینجور برخوردها  شروع کردم تمرین کردن سه روزم خودش خیلی بود نرمش بشین پاشو سه روزم تمام شد برگشتیم  بازم همون آش همون کاسه بشین پاشو ولی دیگه مثل سگ له له نمیزدم  اول بسم الله شدم ارشد انتظامات گروهان کارم خوب بود یه هفته اول بشین پاشو نمیرفتم  ولی آخر هفته که مجبور بودیم رژه بریم فرمانده گروهان امد جلوی همه بهم گفت داری رژه میری یا میرقصی  مرتیکه دیدم ارشد شدن به دردم نمیخوره چون پاهام خشک بودن اصلا نمیتونستم بیارمشون بالا از لقب پا طلای هم اصلا خوشم نمیمد  از فرداش با هم بشین پاشو میرفتم با همه تمرین میکردم بعد فهمیدم چه زجری میکشن بچه ها تا ساعت 11 شب بشین پاش  بعدشم خواب ساعت 4 صبح برو برا صبحونه اونم چی یه نون باندازهی ه حب قند پنیر برگرد توی گروهان تمیز کاری تا ساعت 7 صبح که بریم برای صبحگاه  جشن پتو رو که نگو یه شب بچه ها تمام فرمان هارو خراب میرفتن داد زدن جشن پتو بدوید پتوهارو بیارید   بیشتر خوشحال شده بودند تا اسم جشن امد من نرفتم اینجا از ارشدی خود استفاده کردم  پتو هارو که اوردن داد زود پتوهارو بکشید روی خودتون هم همینکار رو کردن  حالا بشین پاشو برید صدای نفسارو داشتم میشنیدم سومین بشین پاشو بود که همه به نفس نفس افتادن  خیلی سخت بود

چهارتا آسایشگاه بودیم   چند روز بعد توی یکی از آسایشگاه ها بچه ها شلوغ کرده بودند براشون جشن پتو ترتیب داده بودند به بچه ها گفتم آسایشگاه 4 جشن پتو دارن ساکت  همه نتقشون در نمیمد مبادا برای اون ها هم جشن بگیرن  پنج دقیقه بعد یکی داد زد ارشد انتظامات دویدم  رفتم جلو پا چسبوندم گفت بدو بالا کمک توی همین حین بود که مینی بوسی که شبیه آمبولانس بودم  با سرعت امد توی گروهان  با دو رفتم بالا دیدم به به جشن پتو زیاد طول کشیده بود بعضی از حال رفته بودند  منم رفتم برای کمک  زدم زیر بغل یکیشون گذاشتم ش روی شونم اوردمش پاین تو مینی بوس رفتم برای بعدی 10 نفری میشدند  گذاشتیمشون توی مینی بوس که برن درمانگاه

 

 

آبدارچی ( خبر دار ) 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 15:2 | لینک  | 

من چه موجودی هستم نمیدونم

سه هفته ای هست میدونم بیش از حد سنگین شدم برای همین رژیم گرفتم جالب بود  یه هفته ای که رژیم گرفتم همش سر هم یک کیلو پانصد گرم وزن تغیر کرده بود اونم چی رفته بود بالا

خدا نمیدونم پیله کرده به من هرچه نمیخوام بهم میده هرچه میخوام ازم میگیره

راه رفتنم دیگه برام سخت شده منی که یه زمانی بلا نسبت ورزشکار بودم

میخوام برای خودم برنامه ریزی بکنم شش هفت ماه بود که داغون بودم ولی دیدم نمیشه باید یه کم به خودم برسم به خدم برسم یعنی اینکه کم تر بخورم بیشتر فعالیت بکنم شاید یه کم وزنم بیاد پایین چهارتا پله که میرم نفسم میگیره 

دیشب یکی از همین بچه های که لینک بهش دادم پیشم بود

چنان با آب تاب از چت کردنش تعریف میکرد که از ظهر رفتم تو فکرش یه باره دیگه چت کنم  ولی نه همینطوری دارم هی به خودم میگم نه چت کردن نه

انقدر دوست دارم یک باره دیگه از اون قرار های اینترنتی گذاشته  بشه بچه ها همه دور هم جمع بشن

 

چند ساعت پیش یکی از بچه ها از مکه بهم زنگ زد گفت میدونم تو عمرت دو رکعت نماز نخواندی  دارم برات نماز میخوانم 

این ده روزه برام خیلی بد بود امیدوارم  این سایه شوم که افتاده روی سر کچل بنده هرچه سریعتر  رفع زحمت کنه که دیگه نمیکشم

 

این هم فال من بد بخته

 

اگر روم ز پی اش فتنه ها بر انگیزد

                                            ور از طلب بنشینم به کینه بر خیزد

 

وگر به رهگذری یک دم از هوا داری

                                               چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد

...

چو گویمش که چرا با کسان برامیزی

                                             چنان کند که سر شکم به خون بیامیزد

 

شما صبوری را پیشه کنید که فلک و چرخ حقه باز هزار بازی عجیب تر دارد

 

 

آبدارچی

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 20:9 | لینک  |