می را چو حکیم روح ثانی خواند ***عاقل به چه وجه روی ازو پیچاند ...
کاش میشد یه شمع روشن بکنی بزاری وسط یه اتاق تاریک منتظر بمونی تا یه پروانه بیاد سوختن اون رو تماشا بکنی با دیدن پروانه که داره میزوزه درد غم خودت یادت بره ...
زهر است غم جهان و می تریاکم ***تریاک خورم ز زهر نیاید باکم
داشت یواش یواش همیه چیز از یادم میرفت حتا خودمم از یاد برده بودم ولی نمیدونم چی شد چه بدی کردم که باهام داره اینطوری میکنه ...
خوبیش به اینه که وقتی خراب خراب میشم به یکی بیشتر گیر نمیدم اونم کسی نیست جز همیونی که من رو آفرید احتیاجات من رو نیافرید ... همونی که من رو آفرید ولی یادش رفت تقدیر من رو بنویسه دیرش شده بود همینطوری بد خط کج کوله نوشت پراز غلط مثل وب نوشته های خودم چراشو نمیدونم ... چقدر این روزا با خودم بگم ...
پدرم رضوه رضوان را به دو گندم بفروخت *** نا خلف باشم اگر به جوی نفروشم ...
چقدر این روزا دلم برای تیل برقی( تیر چراق برق) که دم در خونمون توی خشایار بود تنگ شده همونجای که هروز کله صبح من رو مهمان خودش میکرد هروز ساعت ۵ یا ۶ صبح بعداز گرفت حلیم نون داغ مینشستم کنارش بهش تکیه میدادم شاید میدونستم که چندوقت دیگه بزرگ میشم هیچ تکیه گاهی برام نیست پس تلافی کن ... چقدر دلم تنگ شده برای اون کوچه نه برای کوچه نه برای بچه ها کوچه میمندی همونای که بدون شیله پیله با هم بودند کنار هم الان همه رفتن سی کار خودشون هیچ کدومشون از احوال دیگری خبر نداره ... یادش به خیر چه رفاقت های چقدر پیرهن برای همدیگه پاره کردیم تا ...
می خور که فلک بهر هلاک من و تو *** قصدی دارد به جان پاک من و تو
بر سبزه نشین بتا که بسیار نماند***تا سبزه برون دمد ز خاک من و تو
آبدارچی
چت سرا
چت کن
چت روزي
چت نغمه
چت فارسي
چت نوشتاري
چت روم
ديجي چت
ديجي چت فارسي
چت روزي
چت بچه هاي قديم روزي
چت گيربده
چت
فارسي چت
چت روم فارسي
چت جاوا
چت روم تهران
چت روم اصفهان
چت شيراز
چت اهواز
چت کن دات کام
چت چت
چت محشر
چت پچپچ
چت بگو مگو
چت گپ گپ
چت
چت کرج
چت رشت
چت ساري
چت قزوين
چت سمنان
چت روم از ما بهترون
چت دخترا
چت پسرا
چت روم توپ
چت چت
chat tahran
chat tabris
chat isfahan
chat sheraz
chat ahwaz
chat arak
chat semnan
chat dokhtara
chatkon
chat rooms
chat roozi
chat iranian
چت سرا
چت کن
چت روزي
چت نغمه
چت فارسي
چت نوشتاري
چت روم
ديجي چت
ديجي چت فارسي
چت روزي
چت بچه هاي قديم روزي
چت گيربده
چت
فارسي چت
چت روم فارسي
چت جاوا
چت روم تهران
چت روم اصفهان
چت شيراز
چت اهواز
چت کن دات کام
چت چت
چت محشر
چت پچپچ
چت بگو مگو
چت گپ گپ
چت
چت کرج
چت رشت
چت ساري
چت قزوين
چت سمنان
چت روم از ما بهترون
چت دخترا
چت پسرا
چت روم توپ
چت چت
chat tahran
chat tabris
chat isfahan
chat sheraz
chat ahwaz
chat arak
chat semnan
chat dokhtara
chatkon
chat rooms
chat roozi
chat iranian
چت سرا
چت کن
چت روزي
چت نغمه
چت فارسي
چت نوشتاري
چت روم
ديجي چت
ديجي چت فارسي
چت روزي
چت بچه هاي قديم روزي
چت گيربده
چت
فارسي چت
چت روم فارسي
چت جاوا
چت روم تهران
چت روم اصفهان
چت شيراز
چت اهواز
چت کن دات کام
چت چت
چت محشر
چت پچپچ
چت بگو مگو
چت گپ گپ
چت
چت کرج
چت رشت
چت ساري
چت قزوين
چت سمنان
چت روم از ما بهترون
چت دخترا
چت پسرا
چت روم توپ
چت چت
chat tahran
chat tabris
chat isfahan
chat sheraz
chat ahwaz
chat arak
chat semnan
chat dokhtara
chatkon
chat rooms
chat roozi
chat iranian
چند وقت پیش خیلی رفته بودم تو فکر فکر چی فکر اینکه یه سید به نام سید هادی اولش با یه تویوتا پکیده امد توی بانک جفتی ما حساب باز کرد بعد یواش یواش اون تویوتا شد پراید بعدشم سمند بعدشم پرشیا پرشیا شد زانتا تا ماکسیما جالبیش این بود که دیگه تحویلم نمیگرفت محل نمیزاشت
عکسشم زدن توی روزنامه فجر یا همسایه ها با تیم فولاد توی هتل فجر عکس گرفته بودن سید هادی این این خان ها ایمان مبعلی با این همه معروفیت اینهو یه بچه محصل که منتظر از دسته معلمش جایزه بگیره خیلی اتفاق های دیگه خیلی چیزهای دیگه
نشستم پشت این رایانه داشتم وبلاگ میخوندم که دیدم یه ماشین شرکت نفت نیسان سفید پراز سرباز امد دم بانک بعدشم یه نیسان مشکی عادی بود برام تا اینکه دیدم مثل مور ملخ سربازه که از این دوماشین دارن میان پایین پشت سر اینها به به سید هادی با دستبند با همون کت شلوار سرمه ای پیاده شد راهنمایش کردن توی بانک چقدر دلم به حالش میسوزه مزه پولدار بودن نتونست چهار پنج ماه هم بچشه
هنوز از بانک در نیومده ببینیم چه خبره فقط الان اگر ع.... بفهمند اینجارو میزارن روی سرشون
بردنش با دست بند همونطوری که امده بود همونطورم رفت فقط میشد شرمندگی رو از قیافش خوند این همون آدمی بود که یکبار جلوشو گرفتم ازش سئوال کنم جوابم نداد با سر بهم اشاره کرد که از نوجش سئوال کنم حالا شاید از من خجالت من هنوز سربلند اون شرمسار
آبدارچی
روزی قدم زنان از کنار کسی می گذری و محبتی از يک نگاه در قلب جا می گيرد
و چنان جای خود را محکم می کند که گويی جزيی از وجود توست و بدون آن هيچ چيز معنا ندارد .
نگاه
نگاهی خيره با تمام وجود
جستن چيزی در او ولی ...
ولی بعد يک احساس عميق
احساسی که زره زره وجود انسان را در خود ميگيرد و بيرون آمدنی نيست .
گردابی که تنهای نمی توان در آن شنا کرد .
چه گرداب شيرينی که از غرق شدن در آن بدست می آيد.
در هيچ چيز نميتوان مثالی برای آن پيدا کرد .
همه چيز را از ديدن و از يک بعد نگريستن از بعدی که چهار گوشه عالم را می توان در آن پنداشت و بعد يست که سرا پای ما را در خود می گيرد و وجود ما از آن لبريز می شود .
بعد که از درون ما
از قلب ما سر چشمه می گيرد
و عشقی را می پروراند که سر انجام برای آن نيست و در پايان فقط يک احساس !!!
احساسی که از يک نگاه دست می دهد حتی تا آخرين لحظه مرگ بدنبال انسان است .
همانند نخی ميماند که در شمع می سوزد ولی وقتی نخ کم کم خاموش ميشود
شمع نيز سرد می شود و ديگر گرمای قبلی را ندارد ...........................

