هرموقع تونستید اهواز مال خودتون بشینید لذتشو ببرید مفت چنگ خودتون
چهار شنبه هیچ خبری نبود شاید پنج شنبه جنب جوشی بیشتر دیده میشد تا چهار شنبه اونم سنگ پرانی به خودشون چند ماه پیش توی درگیری ها بازار کیان رو آتیش زدند فکر کنم مهرانه مدیری یا یکی از نویسندگان شبهای برره خبر داشت از آتیش زدن بازار کیان به دست خود عراب برای همینم توی قسمتی که قرار بود شورش کنن حق خودشون رو بگیرن قرار شد بریزن خونه سردار خان شیشه هارو بشکونن جالبش این بود خود سردار خان این پیشنهاد رو داد گفتت این چه کاری گفتند میخواهیم از خودمون اعتراض در وکنیم
ببخشید دست خودم نبود اول صبحی داغ کنی بعدشم بری دندان پزشک بعد بیای اینجا شرور بگی بهتر از این در نمیاد به بزرگی خودتون ببخشید چند دقیقه فکر کنید منم یکی از این عراب هستم
صبح که امدم رفتم سر وقت این خان کامنتارو که خوندم داغ کردم بدتر از اون وقتی جوابی رو شنیدم بیشتر داغ کردم
آبدارچی
مثل اینکه چهار شنبه قراره خبرای بشه توی اهواز
کوی علوی که جدیدن اسم شده کوی انقلاب (حی الصوره فکر کنم این طوری نوشته میشه ) قرار چهار شنبه بلخره اهواز رو بگیرند یک صندلی باحال بزارن توی سازمان ملل بشین روش حسابی از خودشون فکر در ور کنن
جالبیش به اینه که آمریکا میخواد کمک شون کنه روزه چهار شنبه
مثل شاه عربستان که قرار شد حجاج رو قبول نکنه
امروز یکیشون کشیدم کنار گفتم چه خبره چهار شنبه با خنده گفت : دیگه تمام چهار شنبه کار تمام میکنیم گفتم: فلانی جون تو هوای مام داشته باش راستی شنیدم کوی علوی رو اسمشه عوض کردید گفت: نه کوی انقلاب گفتم : مرتیکه کوی انقلاب که اینوره ( دستم دراز کردم روبه کمپلو ، خشایار ) گفت: نه اونم کوی انقلاب گفتم : از برنامه های تلویزیونی تون چه خبر گفت هرشب ساعت فلان تا فلان (یادم رفت ) بحث گفتم : عربی یا فارسی گفت عربی فارسی برای چی پخش کنه
گفتم : خب فارسی بگه که ماهم بتونیم کمکتون کنیم یه تیکه از خاک مملکتم مفت بهت بدم
گفت : یه شب در هفته کنفرانس داره بلوچ ها ، ترک ها ، کرد ها ، عرب ها جمع میشن اونوقت یه کمش فارسی میشه ( بعد با خنده) گفت: فقط شوشتر های دزفولی ها لر ها هیچ گوهی نمیخورند
( منم آروم یکی زدم پشت کمرش ) گفتم همینقدر که تو داری گوه میخوری بسه چشمک
نمیدونم واقعا دولت داره چه کار میکنه حالا که باید از خودش خشونت نشون بده (البته شاید داره نشون میده مثل جریان چند هفته پیش روی یکی از پل های اهواز ) آیا کسی حاضر یه تیکه از خاک وطن شو بده ...
کردستان با این همه اتحاد که دارند با دیدن کردستان عراق شارژ میشدند نتونستن کاری بکنن حالا این کودن ها چطور میخوان از توی شلنگ آباد بلند بشن اهواز رو بگیرن واقعا احمق هستند
خدایا توی که زبونت عربی حرف اینارو بهتر میفهمی و حرفتو به تر میفهمن بهشون بگو دوزار بده آش به همین خیال باش ...
حالا توی این موندم دوستانی که از جنبش کردستان مثل این احمقهای به تمام معنا حمایت کردند میخوان از اینها هم حمایت کنند
آبدارچی
سه نفر که هر کدومشون ده هزارتومن داشتند پول هاشون میزارن روی هم میرن با هم یه جنسی رو از یه مغازه میخرند سی هزار تومن
صاحب مغازه که میاد به به کارگرش میگه این جنس قیمتش بیست پنج هزار تومن این 5 هزارتومن رو بگیر برو بهشون پس بده
کارگر مغازه از اون پنج هزار تومن دوهزار تومن میزاره توی جیبش نفری هزار تومن با سه نفر پس میده
خب حالا اون سه نفر به عبارتی نفری نه هزار تومن پول دادند که مشه بیست هفت هزار تومن
دو هزار تومن هم کارگره گذاشته توی جیبش که میشه بیست نه هزار تومن هزارتومن دیگه کجا رفته
یک هفتست دارم فکر میکنم به نتیجه ای نرسیدم هرچند میدونم وقتی حل بشه خیلی آسون بوده به کودن بودن خودم باید خوب بخندم
خواهشن اگر کسی میدونه کمک کنه ...
۳۰=۳*۱۰
۲۹=۲+۳*۹
دوست من خیلی خوشحالم میای اینجا به خدا دلم شده برات قد یه نقطه تمام مسئله بالا همین دوخطه
آبدارچی
داستان از اونجا شروع شد که ۷ یا ۸ سال پیش یه دوست !! امد گفت داریم یه کاری میکنیم یه کار بزرگ اگر میشه کمکمون کنید وقتی کار تمام شد اون وقت ما کمکتون میکنیم
بابا قبول کرد کارها شروع شد اوایل مرتب کار میوردن ما انجام میدادیم هروز هروز تا قسمت که مربوط به ما میشد تمام شد دوسه ماهی یه کار کوچیک میوردن ما انجام میدادیم کم کم این دو سه ماه شد شش ماهی یک بار گذشت تا دو ماه پیش مامور آمد یه مشت برگه گذاشت جلمون گفت یک هفته دیگه دادگاهی دارید درمورد چه کاری چی شده نمیدونم مال بانک ماهرو بگی داشتیم شاخ در می وردیم
دادگاهی !! برای چی
-نمیدونم مثل اینکه شاکیتون بانک
- بانک بابا بیخیال بانک چه به ما
مامور رفت ما داشتیم داغ میکردیم هرچی برگه هارو ورق میزدیم چیزی دستگیرمون نمیشد یه شرکتی رفته بود وام گرفته بود ما ضامنش شده بودیم نه شرکت میشناختیم نه بانکی که ازش وام گرفته بودند مبلغ دوتا وامی که گرفته بودند یه چیزی حدود 80 خورده ای میلیون تومن میشد که با دیر کرد که داشتند یک صدو هشتاد میلیون شده بود این ور اونور کردنه برگه ها چک کردن اونا معلوم شد صاحب شرکت دوست ماست اونم هیچکس نیست جز اونای که چند سالی داشتیم مجانی براشون کار میکردیم ... همونای که انقدر خدا پیغمبر کردند که مونده بودیم داخلش انقدر حلال حروم کردند که نگو یه روز هم برادرشون به من گفت بهنام آدم باید از نون بازوی خودش نون بخوره به دستش یه اشاره کردم گفتم نه تو خیلی کار کردی
گفت من کارم فکری ... معلوم شد خیلی فکری
بابا رفت یه وکیل گرفت به دوستای محترم ش هیچی نگفته دستور داد که ما هم هیچی نگیم تا ببینیم چی میشه
دادگاه تشکیل شد ... اوناهم لطف کردند یه وکیل برای پدر بنده گرفته بودند کار نداریم توی دادگاه چه اتفاقی افتاده
فقط همین که اونا اعلام کردند که آره این آقا هیچ خبری نداره تمام امضا ها مال ماست از اینجور حرفا معلوم شد اون بانک هم سه تا از رئیساشو به خاطر این کار گرفتند الان زندان تشریف دارند این نا رفیق ها هم از این کارا خیلی کردند بگذریم ولی مگه دادگاه دست برمیداره قراره برای تشخیص خط بابا رو بفرستند آگاهی ...
هرچند که میدونیم تمام شد دوستای بابا نامردی رو کامل کردند روی هرچی نامرد بوده سفید کردند ...
ولی خب دادگاهم روی هرچی عدالت بوده سفید کرده چون قبول نمیکنه ... ما ضامن شدیم اونم باید به پولش برسه
اونم منظورم دولت منظورم حکومت منظورم این دستگاه منظورم هرکی که دم از خدا پیغمبر میزنه
آدم خندش میگیره کجای دنیا کسی رو که وام گرفته ولش میکنن ضامن رو میگیرن
عدل الاهی ست ...
آبدارچی
چند وقتی که خط تلفن قطع شده بود سر درد هام کم شده بود از اون وقتی که این دنیا یه بار دیگه درش مثل شهر مکاره روی من باز شد سردردام امدن سراغم
شاید سردردام به خاطر تغییر موقعیت های باشه که به قول زوربا تصمیم همچین تغییری رو توی ده ثانیه گرفته باشم تا حالا دو بار از این تصمیم ها گرفتم و هنوزم پایبند این تصمیم هام بودم دو تصمیمی که گرفتم در رابطه با دوستانم بود اونم کنار گذاشتن آنها .( و این دنیای مجازی خاطرات دوستان رو برام زنده میکنه )
تغییرات خیلی سخت بود ولی هرچی بود این تغییرات لازم بود چراشو نمیدونم و دلیل بر لازم بودنش رو هم همینطور خر بودن هزارتا درد سر
تنهای خیلی سخته منظورم از تنهای بدونه دوست بودن دوستی که آیینه تو باشه
هیچوقت دوست نداشتم به چیزی یا به کسی محتاج باشم اگر یک لحظه احساس کنم محتاج شدم و یک لحظه بفهمم کسی فکر میکنه من محتاجش هستم همون ده ثانیه بسه که زندگی خودم رو خراب کنم
توی محل کار روزی هشت تا دهتا لیوان چای و دوتا شیر قهوه میخورم ولی از ترسه اینکه عادت نکنم از پنج شنبه تا خود شنبه لب به چای یا قهوه نمیزنم شاید دیوانه باشم یه تختم کم باشه ولی دیوانگی رو ترجیه میدم به عادت کردن
ولی این دنیای مجازی که هیچکاریم داخلش نمیکنم شده برای من مثل غذا خوردن مثل نفس کشیدن مثل زندگی کردن که باید بهشون عادت کرد انقدر که جدای و ترک کردن یکی از اینها مساوی است با مرگ
امروز خیلی به کلم زد که دستی توی قالب وبلاگ ببرم و نصفی از کد هارو حذف ولی نه دلیلی برای رفتن نیست اینبار دوست ندارم دشمنهام رو خوشحال کنم دوست ندارم تصمیمی بگیرم که باعث سردردم بشه
چقدر خوب میشد وقتی دوستی رو کنار میزاری دیگه بهش فکر نکنی و چقدر بهتر میشد دوستی رو که کنار میزاری دیگه بهت فکر نکن قانون ترک کردن یعنی این
از امروزم قسمت نظر خواهی یه کم تغییر کرده خیلی کم حوصله ندارم کامنتی رو بخونم که معما برام طرح کرده باشه من نزده میرقصم چه برسه یکی بخواد برام بزنه شرمنده تمام دوستان دشمنها هم هستم
سبک تیغه تیز از میان بر کشید
بران پور بیدار دل بردرید
بپیچید سهراب پس آه کرد
زنیک بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت که این از من بر من رسید
زمانه به دسته تو دادم کلید
آبدارچی

