تبليغاتX
حرفهای ناگفته
حرفهای ناگفته

عید
یادمه چند  سال پیش داشتم روز شماری میکردم برای عید یه آقای بود بهم گفت آدم هرچی بزرگ تر میشه عید زودتر میاد سال زودتر تمام میشه منظورشو نفهمیدم

این روزا نمیدونم چرا انقدر دارن زود میگذرن عید خیلی زود داره میرسه خیلی کاش میشد سه چهار ماه دیگه عید باشه

مشکلات باعث میشه عید زود زود برسه خرج لباس نو میوه آجیل عیدی دادن مهمونی دادن مهمونی رفتن

خدایا میترسم روزی برسه که فاصله  بین عیدها از اینم که هست کمتر بشه !!! میرسه اون روزی که همش بشه یک ماه

پیشا پیش عید بهتون تبریک میگم امیدوارم ....

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 12:39 | لینک  | 

روزگار بدی ست
خیلی خستم انقدر که قدرت فکر کردن ندارم

چه حالی داره ترانه ای که الان دارم گوش میدم حرف کشتن انتقامه

دیروز والنتاین بود روز عشق نفرت چرا نفرت معلوم آدمی که به عشقش نرسه میشه نفرت البته توی ایران و خیلی از ماها به عشقامون نرسیدیم  راستشو بگید چقدر یاد اون تجربه های بد عشقیتون افتادی بهش فکر کردید ؟؟؟؟

هشت روز بیشتر نیست که از عمره دوباره من میگذره ولی هیچ چیز تغییر نکرده اگر همین الان بهم بگن تازه به دنیا امدی از ته دل میزنم زیر گریه ...گریه سهم دل تنگه ...

چقدر دلم تنگ شده برای وبلاگ کوچه ای که داشتم... نمیتونم بهش فکر نکنم دست خودم نیست از اون کوچه فقط تنهای خودم برداشتم زدم به چاک ... چه دوستای داشتم توی اون کوچه

داریم به دانش هسته ای میرسیم  انرژی هسته ای حق مسلم ماست   ولی هنوز اول مسیر مشخص میکنیم بعد سوار تاکسی میشیم ...تمام دنیا سواره تاکسی میشن بعد مسیر رو مشخص میکنن

دیروز وقتی به خاطر چهار شنبه سیاه (شاید سفید )   به مرگ تهدیدم  کردند زدم زیر خنده  خنده دارم بود طرف فارسی رو خوب بلغور میکرد ...

آبدارچی

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 7:25 | لینک  | 

18 بهمن
هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد از این روز چرا ؟ خب معلومه خیلی کوچیک بودم انقدر کوچیک بودم که نگو ولی میتونم بگم اولین باری که گریه کردم توی این روز بود

روز خیلی بدی بود چطور ادم میتونه اولین روزی که گریه کرده رو بزاره جزو روزهای خوب زندگیش

با گریه اول من شاید خیلی ها خندیدن خوشحال شدن نذر کردند ... یادم نمیاد ولی بهم گفتند بابام رفته بالای پشته بام اذون گفته چه روزی بوده کاش منم بودم میدیدم

برای من بد بود ولی مثل اینکه خیلی لقبها به این اون داد یه مرد رو کردم پدر یک زن رو کردم مادر

نمیدونم چرا تا امدم توی این دنیا زدم زیر گریه کوچیک بودم پاک  تازه از اون دنیا میدمد میدونستم قراره چه بلای سرم بیاد

یادم نرفته روز شمارش هنوز یادمه دقیقا شده یک سال اره یک ساله یادته یک سال پیش امیدوارم هیچی از اون روز یادت نباشه امیدوارم

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 15:14 | لینک  | 

برگشت
بعد از دوهفته به شهر خودم برگشتم وقتی از اینجا داشتم میرفتم خیلی خوشحال بودم خوشحال از اینکه برای چند روزی از این شهر  از این آدمها دور میشم یه حس خوبی بهم دست داده بود ولی تا پام به ولایت غربت رسید دلم گرفت انقدر که نگو چراشو نمیدونم شاید چون داشتم دنبال گم گشته های خودم میگشتم شایدم به خاطر این بود که دوستان زیاد رو اونجا از دست داده بودم خودم رو تنها میدیدم  یا هزاران دلیل دیگه هرچی بود این سفر تمام شد الان توی شهر خودم هستم همون جای که بد خوبش برای من خوبه ... توی این دوهفته که نبودم اتفاق های زیاد توی شهرم و برای دوستام افتاده ...

هرچی باشه دنیا وطن خود آدم درسته زیادم دور نشدم دوستای انگشت شمارم توی اونجا نزاشتن بهم بد بگذره ولی خاک که توش تاتی کردن رو یاد گرفتم  خاکی که روش زمین خوردم دستم گذاشتم روی زانوم بلند شدم یه چیز دیگست ...

درسته که آسمونش مثل همینجا گرفته بود دل پر دردی داشته هر چندوقت یکبار خالی میکرد خودشو همه به زبون مادری من حرف میزدن  رهبر ، رئیس جمهورش تمام بزرگاش با تمام بزرگای اینجا فرقی نمیکردند ولی مثل اینجا نبود حداقل  جوک هاش مثل جوک های ما نبود تکیه کلاماشون فرق میکرد

هرچی بود تمام شد برگشتم برگشتم به شهره خودم 

 

آبدارچی

 

 

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 13:45 | لینک  |