تبليغاتX
حرفهای ناگفته
حرفهای ناگفته

شب زنده داری
دوست دارم حرف بزنم ولی نمیدونم چی بگم نمیدونم از کی بگم نمیدونم از کدوم درد بگم توی چت هیچوقت ناراحت نبودم خندیدم خندوندم ولی اینجا روز شاد شادم با گریه بوده  چراشو نمیدونم  نه این یکی رو میدونم  از تنهای بدم میاد وقتی با جمع هستم بگو بخنده انقدر که تنها میشم انگار یکی داره گلوم رو فشار میده دوست دارم گریه کنم بهونه نمیخوام خجالتم نمیکشم  چون خودم تنهام

اشکمم خشک شده دسته خودم نیست

کجای که یادت به خیر میدونم میای اینجا یه تفم بنداز تو روی ما

 

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 19:53 | لینک  | 

هیچی برای گفتن ندارم ...

زندگی برام تکراری شده هر چند وقت یه بار برمیگردم سر جای قبلی نمیدونم چرا از اتفاق های گذشته درس نمیگیرم هیچ برام فرق نمیکنه انگار یه بار تمام این اتفاق هارو دیدم بدتراش میکنم ولی بهتر نمیشن

یادته روز اولی که دیدمت روبروی پاساژ امینی وایساده بودم یکی  رو دیدم چشم تو چشمش شدم یه پلاستیک تبلیغاتی زرد رنگ دستش بود  نمیدونم چه حسی بود که بهم گفت خودتی قرارمون خنده دار بود یادته نه تو مشخصات خودتو گفته بودی نه من  من قایم نشده بودم داشتم چشم چشم میکردم یه آدم آشنا تو این همه آدمی که داشتم میمدن میرفتن پیدا کنم هیچ نشونی ازش نداشتم میخواستم از حسم کمک بگیرم حسم درست میگفت ولی خودم بهش اعتماد نکردم نیومدم جلو ....

فقط یاد اون روزا افتادم چون داره برام تکرار میشه

آبدارچی

نوشته شده توسط آبدارچی در ساعت 7:35 | لینک  |